|
بی تعارف ، رک و پوست کنده ساعتها را بگذارید بخوابند ، بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست ...
| ||
|
وقتی ۱ ماه پیش پست غیرمنتظره ها رو می ذاشتم ، اصلا فکرشم نمی کردم که این آخرین پست سال ۹۰ باشه ، حالا برای اولین پست ۹۱ اومدم ، ولی راستش حرف زیادی برای گفتن ندارم ، شاید روزای بعد اومدم و به عادت هر ساله یادداشت نوروزی م رو گذاشتم ، فعلا اومدم بگم نوروزتون مبارک ، و امیدوارم سال خیلی خوبی رو شروع کرده باشید ، شاد و خرم باشید .... [ سه شنبه 1 فروردین1391 ] [ 11:35 قبل از ظهر ] [ توتیا ]
چند روزیه که دارم شرایط زندگی م رو آنالیز می کنم ، اینکه کجای کار بودم و با گذشتن چند ماه آیا به جای متفاوتی رسیده ام یا نه .... هر چه فکر می کنم به جوابی نمی رسم ، بارها برنامه ریختم ، بارها تصمیم گرفتم و بارها نتونستم !! .... دنبال دلیلم ، دنبال دلیلی که خودم عاملش باشم ، دوست دارم برسم به جایی که بتونم با یک قول به خودم همه چیز رو راست و ریست کنم ! .... ولی نه ، هر چه بیشتر فکر می کنم کمتر به نتیجه می رسم ، این مدت زندگی م پر شده بود از غیر منتظره ها ، و هنوز هم شوک های جدیدی از راه می رسن و من باز هم فقط شوکه می شم .... " غیر منتظره " این اون چیزیه که ازش می ترسم همیشه می ترسیدم ، بارها موفق شده غافلگیرم کنه ، غیر منتظره حتی خوبش هم برنامه هات رو به هم می زنه ، وای به روز بدش ، و من هر روز با یکی از این غیرمنتظره ها غافلگیر شدم ، اون قدر که حالا دیگه حتی برنامه ای هم ندارم ، ای کاش تصمیم نگرفته بودم بخونم ، الآن سرکار بودم و داشتم با غیرمنتظره ها هم دست و پنجه نرم می کردم ، ولی الآن بعد از هر غافلگیری ، یک هفته وقت می بره تا برنامه جدیدی بریزم برای اینکه با غیرمنتظره بعدی کن فیکون شه .... دیگه حتی برای سال دیگه هم فکری ندارم ، از بس که از غیرمنتظره ها می ترسم .... [ یکشنبه 30 بهمن1390 ] [ 9:29 بعد از ظهر ] [ توتیا ]
ممنون از تک و توک دوستانی که این مدت که نبودم سراغمو گرفتن ، مدتیه که بدجوری گرفتارم ، یه جوری که تکلیف خودمو نمی دونم ، و حتی نوشتنم هم نمیاد ، منتظر هیچ اتفاق خوب و هیچ راه حلی هم نیستم که اوضاعم رو بهتر کنه ، مگر اتفاقی در حد یک معجزه ، و من اون معجزه رو از خدا خواستم ، اگر اتفاق افتاد میام و به شما هم خبر می دم و اگر اتفاق نیفتاد هم .... یعنی ممکنه معجزه ای اتفاق نیفته ؟!! ... حتی فکرشم نمی تونم بکنم ، من اون معجزه رو می خوام تا برگردم به زندگی عادی ، همون زندگی که برام کسل کننده و یکنواخت شده بود ! [ دوشنبه 24 بهمن1390 ] [ 0:22 قبل از ظهر ] [ توتیا ]
امشب از اون شباست ، از اون شبا که تا صبح خوابم نبره ، و هی تو خواب و بیداری کابوس ببینم ، هی پهلو به پهلو می شم ، جهتای مختلف رو امتحان می کنم ، حتی شیوه بالشت روی سر رو که مال اوج استیصالمه !! کلافه ام ، اضطراب دارم ، قلبم داره تند تند می زنه ، انگار هر لحظه می خواد از دهنم بپره بیرون ! دوباره یه بغض گنده راه گلومو بسته ، نه اشکم سرازیر می شه و نه بغضه پایین می ره ، نه نفسم بالا میاد ! .... مامان بیداره و نمی تونم ازش قرص خواب کش برم ، قرصای تو آشپزخونه ام که اثرشون طولانیه و می ترسم صبح خواب بمونم و جام بذارن برن ! فقط یه راه می مونه ، بیام تو اتاق و یه کم بنویسم تا شاید بعدش بتونم بخوابم .... مدتیه باز نا آرومم ، و دیگه حتی یاد خدا هم آرومم نمی کنه ، البته دروغ چرا ؟ مدتیه که یادی از خدا نمی کنم ، یادم رفته یادش آرامش دلهاست ، بار اولم نیست که درمانده می شم ، ولی بار اولمه که با خدا غریبگی می کنم ، انگار در اوج غم و غصه هم حرفی باهاش ندارم .... [ یکشنبه 18 دی1390 ] [ 0:53 قبل از ظهر ] [ توتیا ]
امروز به نتیجه ای تکراری رسیدم : هر چیزی بهایی داره ، اگر موفقیت رو گرون بفروشن آیا خریداری ؟ من؟ نه ! معلومه که نه .... اگر هر چیزی رو گرون بخری می شه شکست ، موفقیت هم همینه ..... نه که نظرم عوض شده باشه ، نه ، باید روش رو عوض کنم ، از راه دیگه برم که زیاد پرهزینه نباشه ، باز هم تلاش می کنم ، ولی سعی می کنم تخفیف بگیرم ! همین . [ سه شنبه 13 دی1390 ] [ 12:49 بعد از ظهر ] [ توتیا ]
این روزا حس و حال نوشتن ندارم ، ولی بد ندیدم این تست رو براتون بذارم ، تا شما هم مثل من خودتون رو محک بزنید ، فکر می کردم خیلی بهتر از اینا باشم !!!
ضمنا این تست رو از طریق یه ایمیل دریافت کردم ، که عینش رو اینجا آوردم ، انگار توی یه وبلاگ بوده که متاسفانه من آدرسش رو ندارم . باید پس از خواندن سئوال در عرض فقط 5 ثانیه (یکم بیشترم شد عیبی
ادامه مطلب [ دوشنبه 12 دی1390 ] [ 1:13 قبل از ظهر ] [ توتیا ]
دیروز سالگرد دوم بابا بود ، مراسم نگرفتیم ، ولی به اندازه یه مراسم کار داشتیم به جای دیروز جمعه رفتیم سر مزار ، فقط چند تا از نزدیکا اومده بودن که شب هم اومدن خونه .... دیروزم یه جورایی وقتم تلف شد ، قرار بود از امروز بخونم ، صبح کمی خوندم ، ساعت ۲ فهمیدم ساعت ۴ مهمون داریم ، خواهر بزرگه که شب کار بود و قرار بود بره ، اون یکی هم هنوز از سر کار برنگشته بود ؛ خوشبختانه ۲ و نیم اومد و من بهش گفتم و رفتم تو اتاق ، قرار شد خودش پذیرایی رو به عهده بگیره ، رفتم کمی بخوابم ، ساعت ۵ که پا شدم صدای مهمونا از هال میومد ، با صورت نشسته نشستم پای درسم ، ساعت ۱۰ دقیقه به ۸ یکی از مهمونا ساعت رو پرسید و بعد صحبت سریالای فارسی .. وان رو پیش کشید ، تا اومدم ابراز امیدواری کنم که دارن می رن ، دیدم مامان صدا می زنه : خواهر توتیا ، خواهر توتیا ! بیا مادر فارسی .. وان رو بگیر کی خانم می خوان ببینن ..... ۵ دقیقه پیشم مامان با صدای بلند گفت باشین حالا ، امشبو بد بگذرونین .... ولی بازم نشستن که ! به نظر شما تا کی هستن ؟ [ یکشنبه 4 دی1390 ] [ 8:31 بعد از ظهر ] [ توتیا ]
به این معتقد نیستم که کتاب حافظ رو بگیرم دستم و هی نیت کنم و هی فال بگیرم ، در چنین شبی ، فقط یک نیت و یک فال ، یه نیت کلی کردم و این غزل اومد :
دیدار شد میسر و بوس و کنار هم از بخت شکر دارم و از روزگار هم جالبه اسی که امشب به دوستام فرستادم این بود : امشب، میوه سربسته حرف هایمان را روبه روى هم مى گذاریم تا طعم شیرین دوستى را به کام زمستانى روزگار بچشانیم . با این حساب ، من درباره روزگار زود قضاوت کردم !!! [ پنجشنبه 1 دی1390 ] [ 0:37 قبل از ظهر ] [ توتیا ]
- و از کرامات راننده تاکسی های این مرز و بوم یکی هم این است که می توانند سر چهارراه محکم بکوبن پشت ماشینی که تازه از صافکاری در اومده و بعد به راننده ماشین که از شانس خوبشون زن و البته نسبتا کم سر و صدا هم هست بگن : کی مقصره ؟!!! و تازه وقتی که فهمیدن خانم راننده کمی هم از مقررات راهنمایی رانندگی مطلع هست به التماس بیفتند و بگویند فدای سرت خانم ، تنت زنده باشه !!! بله به همین راحتی ما امروز صبح دوباره ماشین رو روانه صافکاری کردیم تا رکورد ۳ بار در یک ماه رو شکسته باشیم !! - امروز صبح بعد از اینکه آدرس صافکاری رو از مامانمون گرفتیم ، چشم بسته مسیر گفته شده رو رفتیم و کاملا شانسی سر از صافکاری که یه زمانی رفیق بابا بوده و خدمت بابا ارادت خاصی داشته در آوردیم و بعد از تحویل خودروی فرسوده خود و درخواست فراوان جهت تحویل فوری ، پیاده راهی شدیم برای یافتن تاکسی سرویس ، دو قدم نرفته بودیم که دیدیم روی دیوار و کنار یه مغازه نوشته تاکسی سرویس .... و شماره تلفن و خب بین انبوه مغازه های تعمیرگاه و لوازم یدکی ماشین و غیره ، وارد مغازه مذکور که میز و صندلی داخلش بود شدیم ، و طبعا به فرد پشت میز سلام کردیم : ـ ببخشید ، ماشین دارین ؟ - ماشین چی خانم ؟ ( با لبخند شیطنت آمیز بخوانید ) - مگه اینجا آژانس نیست ؟ - نه ، البته ماشین داریم ها ، اون جلو پارکه ، ولی آژانس ۲۰۰ متر پایین تره ! این هم از کرامات ما ! - رسم بر اینه که شب یلدا رو جشن می گیرن ، منم عاشق این شبم ، یا بهتره بگم بودم ، شبای سرد پاییزی -زمستانی که دلم گرم بود به کانون خانواده و گاهی فامیل ! و البته امید به آینده ای که در اشعار حافظ خبر از روشن بودنش می داد ، تا سال ۸۴ که پدربزرگم درست شب یلدا فوت کرد و خاطره بدی رو از این شب برام به جا گذاشت ، هر چند که ابایی ندارم از اینکه بگم ، ضمن احترامی که برای پدربزرگم قایلم ، سنت قشنگ یلدا رو هیچ وقت نادیده نمی گیرم .... درست ۲ سال بعد و در همین شب عقد برادرم بود ، عاملی که تونست کمی از تلخی خاطره این شب رو بگیره ...... شب یلدای ۸۸ رو با مامان بودم ، مشهد ، توی اون پانسیونی که فکر می کردم باید بیش از ۱ سال بمونم ، ولی ۳ شب بعد از همون یلدا با فوت بابا دوباره همه چیز عوض شد ، به طوری که شب یلدای پارسال رو بدون اغراق بگم که اصلا یادم نمیاد کجا گذروندم ! حالا شب یلدا برای من یاد آور فراق دو عزیزه که همین حوالی از دستشون دادم ، ولی با پررویی تمام و با پوستی کلفت باز هم این شب رو دوست دارم و جشن می گیرم ، هر چند این یلدا دیگه اون یلدای همیشگی نمی شه ..... - امشب فال حافظ هم می گیرم طبق رسم قدیم ، شاید از یلداهای بعدی خاطرات بهتری داشته باشم یلداتون مبارک [ چهارشنبه 30 آذر1390 ] [ 7:40 بعد از ظهر ] [ توتیا ]
دو سه روزه که افتادم به فکر و خیال که نکنه ثبت نام آزمون انجام شده و من بی خبرم ، سایت سنجش -پی هم که از همه آزمونا نوشته بجز دستیاری ! منم مدتیه از شما چه پنهون با دوستام قطع رابطه کردم چون حوصله استرسهای وارده رو ندارم ! .... نتیجه اینکه گفتم برم سرچ کنم ببینم چه خبره ؛ تو سایت پارس مدیک ، نوشته بود که زمان ثبت نام از ۳ بهمنه ، و البته یه خبر خوب دیگه : تغییرات مورد نظر سازمان از آزمون امسال اعمال نمی شه ..... هر چند تغییراتی که قرار بود بدن خیلی منطقی و به جا بود ، و من هم قبول داشتم که لازمه ، ولی همیشه اولین دوره های اصلاح رویه قبلی حالت آزمایشی داره و خیلی جاهاش ممکنه مشکل ساز بشه ، برای همین خیلی نگران بودم ..... امروز صبح فهمیدم که حدود ۴ ماه زمان دارم که خودم رو از دست این تغییرات ناخوانده برهانم !!! امیدوارم بتونم ..... بدون اینکه فکر کنم ۴ ماه چقدر زمان کمیه و اینکه من چقدر عقبم ، می خوام همه تلاشم رو بکنم .... راستی آخر خبر مربوطه نوشته بود : امروز اولین روز از فرصتهای باقیمانده است. هیچ وقت برای یک تصمیم خوب دیر نیست [ شنبه 26 آذر1390 ] [ 10:16 قبل از ظهر ] [ توتیا ]
چه حسی بهت دست میده که ساعت یک و نیم بعد از نیمه یکی از شب های پایانی پاییز ، سی دی درسی مربوط به اواخر بهار یا اوایل تابستون رو بذاری روی لپ تاپ تا برای اولین بار ببینی استاد مربوطه چی گفته ، بعد ببینی ترک اولش یه جلسه مشاوره است که حدود نیم ساعت توضیح داده که اون موقع باید چطوری می خوندی ! و بعد ببینی تو دقیقا یه طور دیگه خوندی ، و الآن نه طوری که خوندی به جایی رسیده که به دردت بخوره و نه طوری که اون می گه رو وقت داری بخونی ! حسی که به من دست داد این بود : خوابم میاد! همیشه وقتی ناامید می شم بد جوری خوابم می گیره .... از دیشب تا حالا دارم سعی می کنم به خودم بقبولونم راهی که مشاور گفته لزوما تنها راه موجود نیست .... [ سه شنبه 22 آذر1390 ] [ 12:17 بعد از ظهر ] [ توتیا ]
چند ماهی هست که یکی از همسایه ها فوت کرده ، خانمش هفته ای یه بار توی جلسات قرآن همسایه ها حضور پیدا می کنه و اگر فرصتی دست بده ، اون قدر گریه می کنه تا حالش بد بشه .... دیروز هم از همون روزا بود ، ماه محرم هم هست و همسایه ها هم که آماده برای خوندن ذکر مصیبت ! از قضا خونه یکی از همون روضه خون های حرفه ای هم بودن ، مامان کنار همسر همسایه تازه گذشته نشسته و بعد از قرآن اون قدر روضه می خونن که دوباره خانم همسایه غش می کنه ... مامان اعتراض می کنه : خب وقتی می بینین این بنده خدا این قدر اذیت می شه کوتاهش کنین ! .... خانم روضه خون با کمال خونسردی می گه : ایشون اگه شرایطشون این جوریه خب اصلا این جور جلساتی نیان ! ... مامان می گه : جلسه روضه خونی نیست ، جلسه ختم قرانه !! .... شب مامان خیلی سرفه می زنه ، برای اینکه بتونه آروم تر بخوابه بهش یه آمپول کورتون تزریق می کنم ، یه شربت خلط آور هم چند روزه داره می خوره ، نصف شب داشتم درس می خوندم که خواهرم اومده می گه حال مامان خوب نیست ، بعد از کلی شور و مشورت به این نتیجه می رسیم ، که تازه داره ترشحات ریوی ش کنده می شه و راه تنفسش باز می شه .... کمی باهاش حرف می زنیم تا آروم شه .... بهتر که می شه می بینم یه چیزی زیر لب می خونه ، می گه امروز یادم رفته بود ختمم رو بردارم ، به شوخی می گم : تو باز شروع کردی عبارات عربی رو پشت سر هم تکرار کردن ؟!!!! .... می گه نگو مادر ، امروز همسایه ها داشتن ذکر مصیبت حضرت سیدالشهدا رو می خوندن ، من دلشون رو شکستم ، شب این بلا سرم اومد !!! تا به حال چیزی درباره magic thinking شنیدین ! پ .ن : تصمیم گرفتم ، از این به بعد شب ها بخونم و روزا بخوابم ، هر چند درس خوندن شبانه کارآیی لازم رو نداره ، ولی روزا ، اون قدر همه چیز بی ثباته که فقط می شه خوابید !! ... البته دیشب تجربه خوبی نبود ، ساعت ۱ حدود یک ربعی برق رفت و من توی نور لپ تاپ درس خوندم ! و بعدم که رفتم پیش مامان دیگه برنگشتم !!!! ... و یه نگرانی دیگه هم وجود داره ، اونم سرگرمی هاییه که شب ها بیشتر جاذبه پیدا می کنه ، مثل فیلم دیدن و وبگردی و بازی های رایانه ای !!! [ جمعه 11 آذر1390 ] [ 10:5 قبل از ظهر ] [ توتیا ]
یک تست از اینجا گرفتم که میزان اعتیاد به اینترنت رو نشون می ده ، توی ادامه مطلب هم گذاشتمش ، اگر خواستید ، خودتون رو ارزیابی کنید ؛ ولی نکته اخلاقی اینجاست که طبق این تست من یک کاربر معمولی هستم ، نمی دونم چرا فکر می کردم از عوامل مهم عقب موندنم ، اینترنته ؟ خصوصا وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی !!! ادامه مطلب [ پنجشنبه 10 آذر1390 ] [ 2:32 بعد از ظهر ] [ توتیا ]
توی کامنتای پست قبلی ، یکی از بچه ها ، یه چیزی نوشته بود که سر درد دلم رو باز کرد ، می خواستم همون جا جواب بدم ولی جای درد دلام نشد ! ممنون دوست خوبم ، که به فکرم هستی ، می دونم توقع داری حالا که به قول شما کارم رو کم کردم ، و البته در واقع دیگه اصلا کار نمی کنم ، برای آزمون در حال خودکشی باشم .... خیلی دوست داشتم در جوابت می گفتم ، دارم می خونم و نمی نویسم ! ولی نمی تونم ، چون من واقعا نمی خونم ، چون نمی تونم ، چون مثل همیشه با شروع درس خوندن من تمام مشکلات خوندن جلوم قد علم کرده ، شاید به چشم نیاد ، شاید چیزایی باشه که حتی نمی شه نوشت ، ولی من رو کاملا به هم ریخته ، حتی یک لحظه تمرکز ندارم برای درس خوندن ... می دونی ، من دوستای زیادی داشتم که تخصص قبول شدن ، وقتی نگاه می کنم ، می بینم که همه توی یه شرایط خاص درس خوندن ، همه فرصت داشتن برای مدتی همه چیز و همه زندگی شون رو کنار بذارن و فقط به یک هدف فکر کنن ، ولی من نمی تونم ، توی شرایطی قرار ندارم که بتونم همه چیز رو کنار بذارم و بچسبم به درسم .... از این ناراحت نیستم که چرا نمی تونم درس بخونم ، ناراحت نیستم که چرا هر قدم که به جلو برمی دارم ، یه عاملی هست که چهار قدم پرتم کنه به عقب .... چون عادت دارم ، همیشه همین بوده ، هیچ وقت توی زندگی م به شانس اعتقاد نداشتم ، ولی واقعیت اینه که در ساده ترین کارها ، همیشه با مشکل مواجه بودم و با اینکه در انجامشون موفق بودم ، همیشه به سخت ترین شکل ممکن بوده ، کافیه شروع به کاری کنم تا کائنات دست به کار بشه و جلوم رو بگیره و هر چه من سماجت کنم ، اونم مقاومتش رو بالاتر می بره ! ... ناراحتی من از این چیزا نیست ، این روزا فکر می کنم شاید مسیر رو اشتباه انتخاب کردم ، شاید با شرایطی که من داشتم ، نباید برای آزمون عجله می کردم ، فکر می کنم ممکنه این اصرار من باعث پشیمونی م در آینده بشه .... آره تو راست می گی من شبیه کسایی که می خوان تخصص امتحان بدن نیستم ، ولی راستش این موضوع نگرانم نمی کنه ، چون من هیچ وقت شبیه بقیه کسایی که کار مشابه من رو می کردن نبودم ، چیزی که نگرانم می کنه اینه که شاید من دارم سعی می کنم خودم رو و شرایطم رو شبیه سازی کنم ، در حالی که واقعیت زندگی م چیز دیگه ایه ! [ شنبه 5 آذر1390 ] [ 11:51 بعد از ظهر ] [ توتیا ]
صبح جمعه ، ساعت ده ، هنوز شروع نکردم به درس خوندن ، دارم با کتابام کلنجار می رم که ببینم از کجا شروع کنم ، صدای مامان و خواهرا از بیرون میاد ، خواهرم اصرار داره بریم بیرون ، اون یکی می گه توتیا که درس داره ، حتما نمیاد منم می مونم خونه ، تو با مامان برو ... مامان چند روزیه که مریضه ، و البته کمی هم کسل که مزید برعلت شده ، می دونم که تنها راه حل دردش بیرون رفتنه ، می دونم که بدون من یا نمی رن یا نرفته برمی گردن .... ۱ ماهی می شه که اولتیماتوم داده بودم برای بیرون رفتن کاری به من نداشته باشین ، درست از روزی که برای عروسی پسر یکی از اقوام کلی از کار و زندگی باز شدم .... احساس خودخواهی بهم دست داد .... رفتم بیرون و بدون اینکه چیزی بگم نشستم ، مامان کاملا بی طرف پرسید : توتیا میای بیرون ؟ می پرسم کجا ؟ می گه : هر جا یا ماهان یا جوپار ، یا .... تا میام جوابی بدم : خواهرم می گه بیا دیگه عصر که برگشتیم چت کن ! آخه اون هر وقت اومده تو اتاقم من داشتم اینجا یه چیزی تایپ می کردم ! ... می گم پس ناهار مهمون من ، می گه پس عصر چت می کنی ؟!! می گم : نه جزوه م رو میارم همون جا می خونم .... ( در واقع بخش جزوه بردن به عنوان یک آرام بخشه !) رفتیم سکنج ، یه روستای کوهستانی بعد از ماهان ، طبیعتش رو خیلی دوست دارم ولی بیشتر از اون ، زندگی روستایی رو ، البته دور نماش رو .... ، سر و صدای مردمی که توی باغی که درست بالاش واستادم کار می کنن، ولی خودشون دیده نمی شن .... زن و مردای مسنی که صبح جمعه دم در خونه شون نشستن و افراد غیر بومی رو با نگاهشون دنبال می کنن .... و زنان جوونی که یک بار لباس رو توی آب جاری وسط روستا می شورن .... همیشه موقع سیاری دوست داشتم از مردمی که توی جوی وسط روستا لباس می شورن عکس بگیرم ، و هیچ وقت روم نشده بود ، امروز این فرصت دست داد ، جمعه بود و مردم روستا در حال نظافت ، یه شاخه از آبشار بالای روستا به صورت یه رود ، جو یا نمی دونم یه باریکه آب از وسط روستاشون رد می شه و زنان روستا هر کدوم یه گوشه توی اون آب که این فصل سرد هم هست ، مشغول لباس شستن بودن .... وقتی می گم می خوام عکس بگیرم ، خواهرم می ایسته ! و اون یکی می گه اجازه بگیری ها ! روم نمی شه ، آخه برم چی بگم ؟ بگم کارگردانم اومدم مستند تهیه کنم ؟!!! یا بگم مثلا خیلی جالب و هیجان انگیزه که شما لباس رو سر جوی آب می شورین ؟!! می گم نمی خواد از دور می گیرم چهره شون نیفته از همون توی ماشین از چند تاشون عکس می گیرم ، همه ناواضح ، به طوری که فقط خودم می دونم از چی عکس گرفتم ! و همه هم فهمیدن چی کار کردم ، بدون هیچ عکس العملی ، فقط نگاه کردن !!!!!! توی راه برگشت یه وانت دیدم که سه یرابر ارتفاع خودش علوفه بار زده بود ، همین جور عبوری از اونم عکس گرفتم ، این یکی بهم چراغ داد ! در مجموع خوش گذشت ، ولی یه روزم تقریبا کامل رفت ، و البته دقیقا همون روزی که عروسی دوستم رو به بهونه درس خوندن نرفته بودم ، خواهرم خوشحاله و می گه هفته دیگه هم بریم ! من ولی با افراط مخالفم ! [ جمعه 4 آذر1390 ] [ 9:26 بعد از ظهر ] [ توتیا ]
- ۱۰ روزی می شد که جزوه های معروفم رو برای فنر زنی تحویل داده بودم ، وسواس عجیبی پیدا کردم روی اینکه تلق(طلق؟) های رنگ و وارنگ نزنه و همه پاپکوی بی رنگ باشه ...گفت ندارم ، گفتم می رم بخرم ، کمی گشتم هیچ کس نداشت ، برگشتم گفتم اینا رو می ذارم ، هر وقت آوردی فنر بزن بیام ببرم ، کارتشم داشتم برا اطمینان یکی دیگه برداشتم .... و جالب اینکه هر دو رو گم کرده بودم .... امروز دیگه گفتم بعد از این همه وقت حتما یه کاری کرده .... رفتم در مغازه می گم جزوه هامو آماده کردی ؟ می گه : همونا که می خواستی حتما پاپکوی بی رنگ باشه ؟ می گم آره .... می گه : هنوز برامون نیاوردن ....اعصابم ریخت به هم ، ولی جای اعتراض نبود ، قولی بهم نداده بود .... برای اولین بار تو زندگی م خودم رو کنترل کردم و با مردم دعوا نکردم ! : باشه ، پس لطفا بدین ببرمشون ... می گه باشه .... می ذاره جلوم می گه نگاه کن همه شون باشن .... در پاکت رو باز می کنم می بینم آماده اس ... می گم خب چرا شوک وارد می کنین ؟ .... می گه : می خواستم ببینم عکس العمل مردم وقتی نمی تونم کاری براشون بکنم چطوریه ؟ ... می گم : خب توقع داشتین چطور باشه ؟ مثلا من چی باید می گفتم .... می گه هیچی همین توقع رو داشتم ، چون قرارمون همین بود که اگه آوردن براتون کار کنم ! توی خونه ماجرا رو می گم ، خواهرم می گه : ولی بعدش جا داشت باهاش دعوا کنی ، بگی به چه حقی سر به سر من می ذاری ؟!!! - شاید شرایط و موقعیت من ایجاب نکنه که هر روز یه کرم جدید ، یا صابون متفاوت ، یا لوسیون تقویت مو ، یا ژل شستشوی صورت ضد آکنه ، یا لاک ترک با رنگای مختلف ، یا انواع ماسک صورت رو امتحان کنم .... ولی از آنجا که دارم به شدت با افسردگی مقابله می کنم و دوست ندارم بعد از چند ماه خونه نشینی و احتمالا زبونم لال بی خوابی کشیدن ، کچل و زشت و پیر بشم ، و البته افسرده ، همه این کالاها رو امتحان می کنم و به قول پسر خاله فیلسوف مامانم ، هر چند وقت یک بار به یک آدم مصرف گرای احمق تبدیل می شم .... باور کنید خیلی حس بدیه که این شرح رو شنیده باشی و بعد بری توی چند تا مغازه و با چند تا پاکت پر خرید در بیای ، احساس می کنی این شرح حال کاملا در تو مصداق پیدا کرده .... ولی بی خیال بخش زیادی از این خریدها درمانی بودن ! - باعث خجالته که بعد از این همه سال هنوز آدرسا رو پیدا نمی کنم ، امروز یک خیابون یک طرفه رو سه بار واردش شدم و از فرعی اومدم بیرون و دوباره برگشتم تا یه مغازه رو پیدا کنم ، ولی پیدا نکردم !!! - یک اس ام اس قابل تامل ( ولی نه الزاما مورد تایید ) : چگونه شد که مردم ایران دروغ گفتن آغاز کردند؟ کوروش بزرگ : " مرد پارسی دروغ نگوید ، حتی بهنگام مرگ در جنگ " داریوش هخامنشی : " اهورا مزدا ، دروغ را از سرزمین و مردم من به دور نگه دارد ." پیامبر اکرم : "ای علی در سه جا دروغ نیکوست :میدان جنگ ، وعده به زنان و اصلاح بین مردم ."
[ پنجشنبه 3 آذر1390 ] [ 11:33 بعد از ظهر ] [ توتیا ]
قالب عوض شد ، برای تنوع ....
حسن قالب جدید اینه که همه چیز خط کشی شده و مرتبه ، و سر جای خودش ، باشد که همه کارهام رو منظم و به جا انجام بدم .... [ سه شنبه 1 آذر1390 ] [ 4:4 بعد از ظهر ] [ توتیا ]
شنبه صبح که از خواب بیدار شدم ، طبق معمول اول یه مرور کردم بر کارایی که باید انجام بدم ، به جز درس خوندن ، باید یه سر برم فکری برا لامپ ماشین بکنم ، پریروز همچین کوبوندمش به درخت که چراغ عقبش خرد شد ؛ اون روزم صبح یه مرور روی برنامه هام کرده بودم و تصمیم گرفته بودم قبل از رفتن به کلینیک یه سر برم جزوه هایی رو که داده بودم فنر زنی بگیرم و بعد برم آرایشگاه و بعد هم کلینیک ... ولی کمی که گذشته بود از خیر جزوه ها گذشته بودم و داشتم آماده می شدم برم آرایشگاه که خانم د زنگ زد ، اصلا برام مهم نبود چی می گه ، حرف جدیدی نبود ، مثل همیشه یکی مریضه و یکی مسافرته و به اون یکی یک و دویست زده و .... نتیجه مهمه : باید زودتر می رفتم کلینیک ! گفتم ساعت خاصی رو قول نمی دم ، ولی سعی م رو می کنم .... تصمیم گرفتم برم پیش اون آرایشگاهی که اسمشو گذاشتم آرایشگاه اورژانسی ! آخه از بس عجوله ۵ دقیقه ای راهت میندازه و جون می ده عجله داشته باشی بری پیشش !! بعدم اومدم جلوی خونه یه دور آرتیستی بزنم ماشین رو کوبوندم به درخت !!! .... خلاصه امروز عصر کارم هستم و باید برم کلینیک ، اگه کمی زودتر برم بیرون ، می تونم سراغ جزوه ها هم برم ، پا می شم و کمی ـ فقط کمی ـ درس می خونم و بعد می گردم دنبال شماره دفتر فنی ، پیداش نمی کنم ، از خیرش می گذرم ، باشه برا یه وقت دیگه ، آخه برا ماشین باید برم جاده تهرون ، حسش نیست راهم رو دور کنم برم اون ور .... نزدیک یازدهه ، دارم آماده می شم برم بیرون ، مامان تلفنش تموم می شه ، می گه پسرای همسایه با یه موتوری تصادف کردن و هر دو سرنشین موتوریه فوت کردن ، خیلی ناراحت می شم ، همسایه مون دو تا پسر ۲۰ و ۱۸ ساله دانشجو داره ، این اتفاق توی راه دانشگاه براشون افتاده ، مطمئنم اهل کورس گذاشتنم نیستن ...... مامان می پرسه چرا به این زودی می ری ، وقتی براش می گم دارم می رم جاده تهرون ابراز نگرانی می کنه ، که می ترسم تصادف کنی ، ولش کن و .... ولی من دیگه حاضر نیستم نگران نگرانیهای دیگری باشم ، بهش می گم آروم می رم و آروم هم برمی گردم ، حتما هم بهت زنگ می زنم نگران نشی .... می گه پس یه جوری برو که قرار نباشه اونجا دور بزنی ها !!! از اول جاده وارد می شم ، به این خیال که کمی جلوتر لامپ رو بگیرم و از خیابون بعدی برم تو بلوار .... از اولین مغازه ای که می پرسم ، می گه باید بری اتورفسنجان ! می گم یعنی کجا ؟ می گه باید برگردی .... بی خیال سفارش مامان می شم و می رم به آدرس مورد نظر و به اولین مغازه ای که میرسم می گم : آقا این اطراف فروشگاهی به نام اتورفسنجان هست ؟ می گه اتورفسنجان اسم یه خیابونه ، نه مغازه خاصی !! آدرس رو می گیرم و می رم اونجا یه تعمیرگاه و یه مغازه کنار هم هست ، ولی هر دو خالیه ،سه تا آقا هم جلوی یکی از مغازه ها نشستن ، وقتی می رم داخل مغازه یکیشون از جاش پا می شه میاد و بعد از اینکه تذکر می ده اسم کالا رو اشتباه گفتم لامپ رو می ده بهم ، ازش می خوام برام نصبش کنه ، بهونه میاره که من ابزار ندارم .... می رم دم در تعمیر گاه و از اون کمک می خوام ، می گه کار من نیست ، می گم : باشه پیچ گوشتی که دارین ؟ برام میاره و کنار بقیه به تماشا می ایسته تا لامپ رو عوض کنم ، کارم که تموم می شه ، تازه غیرتش به جوش میاد که بده اون یکی رو من برات وصل کنم ، می گم نیازی نیست اون رو تو خونه عوض می کنم ، میام بیرون و از محدوده جاده که خارج می شم به مامان زنگ می زنم و بعدم می رم خونه .... تا وسایل و جزوه هایی رو که می دونم به کارم نمیان برمی دارم ، حسابی دیرم می شه ، مامان هم با موزی که پوست کنده تا وسط کوچه دنبالم میاد ، نصف موز رو درسته می ذارم دهنم و راه میفتم ، اگر از خیابون اصلی برم خیلی دیرم می شه ، میندازم کمربندی ، سر چهار راه ایستادم ، یه وانت میاد کنارم می ایسته ، دوتا پسره توش نشستن که ظاهرا کمی هم قلدر تشریف دارن ، راننده ماشین عقبی داره بهشون اعتراض می کنه که چرا موقع رد شدن زدن به آینه ماشینش ، پسره پیاده می شه و برای راننده خیلی منطقی! توضیح می ده که اگر خسارتی دیدی بگو پرداخت کنم ؟ و .... انگار حرفاش به نظر خودش قانع کننده میاد چون منتظر جواب نمی مونه ، در ماشین رو باز می کنه و در حالی که می کوبونه به ماشین من سوار می شه ، نگاهش می کنم ، قصد عذرخواهی نداره ، توقعی هم البته ندارم !!! خنده م می گیره ، روم رو می چرخونم و با خودم می گم یعنی من به مردای این شهر افتخار می کنم !! وقتی می رسم کلینیک ، خانم غ می گه ، دیروز داشتم لیست مریضا رو چک می کردم یه تناقض دیدم ، اومدم تو لیست شما نگاه کنم ، شمام که قربونتون برم اسم مریضاتون رو ننوشته بودین ، حوصله ندارم توضیح بدم این همون روزیه که پرینترتون خراب بود و قبض صادر نمی کردین ، دفتر ثبت بیمار رو هم برده بودین پیش خودتون ، سه تا مریض دندون پزشکی هم پول نداده در رفتن شما کلا اوضاعتون به هم ریخته بود و وقتی هم می خواستم برم گفتم من اسامی رو ننوشتم ، گفتین باشه باشه ، فقط می گم : معذرت می خوام حق با شماست ، .... دارم برنامه فردا رو مرور می کنم ، بازم عصرکارم ، خدا بخواد این بار دیگه باید برم جزوه هامو بگیرم ، بعدم برم کلینیک ، یادم باشه اسم مریضا رو هم برا منشی بنویسم ! پ . ن : ممنونم ازتون که دورادور برام انرژی فرستادین ، همچنان حالم در نوسانه ، و همچنان نمی دونم بازم نوشتنم بیاد یا نه ، همچنان می خونمتون ، همچنان دعا فراموش نشه . [ دوشنبه 30 آبان1390 ] [ 1:54 قبل از ظهر ] [ توتیا ]
دارم با خودم کلنجار می رم ، چون نمی خوام بپذیرم که دوباره دارم افسرده می شم ، می خوام فکر کنم ، همه چیز آرومه و من خیلی خوشحال .... ولی این طور نیست ، شواهد نشون می ده که این روزا هیچ چیزی سرجاش نیست ، یه چیزی رو گلوم سنگینی می کنه که فکر کنم بهش می گن بغض ، شبا خوابای عجیبی می بینم که قبلا برام کابوس بود ... حرفا برام بار معنایی بیشتری پیدا کرده ، یه مفهومی مثل کنایه ..... و من هیچ علاقه ای به دیدن هیچ کسی ندارم ، حتی اونایی که یه روزی دوستشون داشتم ، زبونم نمی چرخه موفقیت کسی رو تبریک بگم ، حوصله شرکت در جشنا رو ندارم .... دوست دارم درس بخونم ، ولی دوست ندارم در کسی توقع ایجاد کنم ! .... دوست دارم با یه دوست ، هرچند تازه آشنا بشینم و حرف بزنم ، ولی دوست ندارم با حرفاش نا امیدم کنه ..... دوست دارم برای یه نفر هم که شده خودم باشم ، بشینم برای اون یه نفر حرف بزنم ، حرفایی که بهش می گن درد دل ! ولی نمی شه ، مثل همیشه ، هر موضوع آزارنده ای رو که اتفاقا لازمه بیانش کنی ، باید به ملاحظه ای مسکوت بذاری .... پس مجبوری مثل همیشه آروم باشی و بی صدا ، و به این سوء تفاهم دامن بزنی که همه چی آرومه و تو خیلی خوشحالی ! .... همه اینا رو بذار کنار اینکه یه دنیا برای خودت درست کرده باشی که وقتی توشی ، خودتی و خودت ، و یهو به خودت بیای و ببینی اینجا هم همون سوء تفاهمه هست ، اینجا هم خودت نیستی و هنوز ... بی خیال .... یه مدت نیستم ، یه مدت که نمی دونم چقدره ، شاید طولانی ، شاید اونقدر که بتونم با دست پر برگردم ، و شایدم فردا حالم بهتر باشه و بازم بی تاب برای چرند نوشتن اینجا .... ، شایدم فردا روز دیگه ای باشه ، روزی که برای خوندن تصمیم جدی تری بگیرم و تا اردیبهشت نیام .... ولی میام وبلاگاتون و می خونمتون خاموش و روشنش رو خودمم نمی دونم ، ولی می خونم حتما .... اگه اینجا رو خوندین یادتون نره که توتیا نیازمند دعاست ، همون چیزی که امروزیا بهش می گن انرژی مثبت . [ چهارشنبه 25 آبان1390 ] [ 0:42 قبل از ظهر ] [ توتیا ]
یه خانم حدود ۲۰ و چند ساله با مادرش اومده کلینیک .... در طول مدت ویزیت هر چی می پرسیدم ، مادر جواب می داد ، و قبلش رو به دخترش می گفت : خب مادر درست بگو چی شده دیگه .... و با این فکر که دکتر محرمه ، تقریبا زندگی نامه دخترش رو خلاصه برام گفت ، اینکه یه بار عقد کرده و چند ماهی با شوهرش مالزی بوده و بعد به دلایلی جدا شدن و .... داشت کم کم از مادرش خوشم میومد ، نه چون حس فضولی م رو ارضا می کرد !! چون بر خلاف اغلب مادرای ایرانی که هر مشکل ، بیماری و کلا هر مورد منفی رو در مورد فرزندشون کتمان می کنن ، این مادر به دنبال راهی بود برای حل کردنشون ، حتی به این قیمت که مجبور باشه برای هرکسی شرح ماوقع بده ..... وسط حرفاش برگشت گفت : خانم دکتر اگه دخترم بخواد عمل ترمیم انجام بده باید نامه پزشکی قانونی بگیره؟! .... بهتم زد ، گفتم چه لزومی داره ؟ عقدش که رسمی بوده ، تازه این دختر به اندازه کافی مشکل داره ، چرا مشکلی به مشکلش اضافه کنیم ؟ .... دختر تایید کرد و گفت : من که نمی خوام گذشته م رو از کسی مخفی کنم .... ولی مادر هنوز تردید داشت : خب گفتم اگه بشه که بهتره !!! [ پنجشنبه 19 آبان1390 ] [ 0:39 قبل از ظهر ] [ توتیا ]
اون حکایت برنامه نوشتن ما رو یادتونه ؟ من دوباره یه برنامه خوشکل نوشتم : روز عید قربان ، بر خلاف همیشه که عصرکار بودم ، به خاطر سفر خارجه یکی از پزشکا شیفت ۸ ساعته بهم خورده بود ، از آخر شب روز قبلش هی داشتم غر می زدم که روز عید که حتی حسنی هم به مکتب نمی ره ما باید بریم کلینیک ، ولی صبح که با صدای زنگ ساعت بیدار شدیم و همچین که بوی بارون پاییزی به دماغمون خورد سر حال اومده و فشنگی آماده شدیم و رفتیم کلینیک ..... بعد از کمی حرف زدن از آب و هوا و بارون ، و بعد هم کمی غیبت کردن از بانو ـ بچه ها اسم رئیس رو گذاشتن بانو ـ و در نهایت خوردن صبحانه و چای در کنار دوستان برای شروع مطالعه به اتاق خودمون رفتیم ، همون طور که قبلا هم گفتم خدا نکنه که من کاری رو شروع کنم ، و الا از آسمون سنگ می باره تا جلوم رو بگیره ، برای همین هم همزمان لپ تاپ و پلیر و کلیه امکانات کمک آموزشی ما یه مرگشون شده بود و خلاصه امکان درس خوندن فقط با مطالعه جزوه میسر بود که البته با سر و صدای دوستان شاد و شنگول کلینیک اون هم میسر نشد !!! .... گفتیم حالا بشینیم لااقل یه تصمیمی بگیریم ببینیم چه غلطی می خوایم بکنیم : یادمون بود استاد گوش و حلق موسسه ، یه بار می گفت برای قبولی در رزیدنتی باید ، ۲۰۰۰ ساعت مطالعه داشته باشی ، حالا یکی شاید این ۲۰۰۰ ساعت رو توی ۱ سال بخونه ، یکی توی ۶ ماه و ... خب ما چون کمی هم از خود راضی هستیم ، همون اول یه ۲۰۰ ساعت به خودمون تخفیف دادیم ، با این توجیه که خب تا حالا کمی خوندیم ، بعدم ما کلا خیلی درس بخونیم مخمون تعجب می کنه ، بعد تازشم ، ما که نمی خوایم نورو سرجری قبول شیم که ! .... خلاصه ۱۸۰۰ رو بر روزهای مانده تا آزمون تقسیم کردیم ( البته از اول آذر ) شد روزی ۱۲ ساعت ، بعد اومدیم ۱۲ ساعت رو این جوری توی یک روز تقسیم کردیم : روزی چهار ساعت و نیم مطالعه و گوش دادن سی دی ، پنج ساعت و نیم باز نویسی مطالبی که قبلا خوندیم و ۲ ساعت بازخوانی یا تست و ..... بعد هم با کلی آداب ، اینها رو توی یه جدول نوشتیم تا حساب از دستمون در نره و هر روز علامت بزنیم که چقدر خوندیم و چه کردیم ، انگار هدف خوندن صرفه و نه یادگیری ، یا مثلا اگر قبول نشدیم می تونیم بریم بیخ خر استاد مربوطه رو بگیریم !!! ... خلاصه با شناختی که از خودم دارم می دونستم که این برنامه اصلاح هم می خواد و قرار شد بعد از یه مدتی ، حدود ۳ هفته ، باز بینی ش کنم و ساعت هاش رو کمی جابجا کنم .... ولی همین که برنامه ریزی تموم شد یادم اومد که فکری برای روزای عید که حداکثر ۵-۶ ساعت می تونم بخونم نکردم و تازه چنان فول تایم برنامه نوشتم که انگار یه آدم آهنی قراره درس بخونه .... بعد اونوقت حالا که هوا رو به سردی هم گذاشته تازه فیلم یاد هندوستان کرده و از امروز دارم استخر هم می رم ، که توفیق اجباریه و قبلا ثبت نام شده و اگر نرم تا آخر سال باطل می شه و خودش کلی وقت می گیره ، این اولین چیزیه که تو برنامه لحاظش نکرده بودم ! و تنها راه اینه که صبر کنم تا از اول آذر کار کلینیکم تموم بشه ببینم چطور می تونم این استخره رو هم یه جای دلم یا همون برنامه م جا بدم ، و فقط چیزی که از الآن پیداست نابودی پیش از موعد برنامه مذکوره !!! .... پ . ن حالا که توی هر پست دارم یه بخشی از خودم رو تحلیل می کنم ، اینم بگم که متاسفانه بشدت و خیلی زود به یک محیط وابسته می شم ، و این وابستگی الزاما به آدمای اون محیط نیست ، بطوری که من می تونم بعد از ۱ ماه به یک اتاق خالی عین فرزند نداشته م عشق بورزم ، و این اتفاقیه که داره درباره این کلینیک میفته و برای همین دوست دارم تا اونقدر بهش دل نبستم زودتر بذارمش کنار .... و مشکل فقط اینجاست که بانو هنوز خبر نداره ، و من نمی دونم اگر بهش بگم نمیام چه عکس العملی نشون می ده .... پ . ن ۲ : باور کنید خودم هم دوست ندارم هر وقت در این خونه رو باز می کنم از درس و مشق توش نوشته باشم ، ولی می دونم که با این روحیه من تنها راهی که وادارم می کنه به خوندن اینه که همه چیز برام رنگ و بوی درس داشته باشه ، به طوری که باور کنم که هیچ جای دیگه ای هیچ خبر دیگه ای نیست که بتونه جذبم کنه ، جز درس ! .... امیدوارم شما هم بتونید ۵ - ۶ ماه منو اینجوری تحمل کنید تا بعد .... [ چهارشنبه 18 آبان1390 ] [ 0:42 قبل از ظهر ] [ توتیا ]
یه عیب بزرگ من اینه که وقتی یک شروع خوب نداشته باشم ، بجای جبران مافات کلا می زنم به بیخیالی ! الآن سه روزه که چیزی نخوندم ، چهارشنبه از صبح با مامان دنبال چندتا کار بانکی بودیم ، عصر هم خرید برای مهمونای فردا ، فردا هم که صبح مهمونای مامان اومدن و رفتن و ظهرم که من رفتم کلینیک ، دیشب به مامان گفتم از فردا ۳ روز کامل تو خونه ام و می خوام بشینم خوب بخونم ، امروز روز اولش بود ، وقتی از خواب پا شدم یه هدف ساده داشتم : کمی به جزوه ها و سی دی ها سر و سامون بدم و بعد مشغول شم .... ولی یهو یادم اومد قصد داشتم امروز بخاری اتاق رو روشن کنم و برای این کار باید میز رو از جلوی شیر گاز برمی داشتم ، مجبور شدم کل وسایل رو جابجا کنم ، وقتی به خودم اومدم بعد از ظهر بود و من بجای درس خوندن داشتم اتاق تکونی !! می کردم .... بعد از کلی فعالیت تازه بخاری راه نیفتاد ! چون بخاری رو جابجا کرده بودم و لوله ش کم اومد و دم غروب تازه رفتم براش لوله خریدم ، که دیگه امکان روشن کردن بخاری نبود ! ..... حالا از صبح کار داشتم و به قول خودم داشتم یه کار مفیدی می کردم ، ولی خدایی ش از ۷ به بعد رو دیگه می شد خوند ، فقط گیرش همون شروع نامطلوب بود ! حالا هم ۱ ساعتی هست که بغل دستم ، جزوه غدده و روبروم لپ تاپ و من هنوز قصد دارم شروع کنم .... و از آنجا که دو هفته ای هست ماشینمون خراب بوده و امروز دایی اومده درستش کرده ـ و من کلی براش انواع طلب خیر رو کردم ـ کلی کار عقب افتاده دارم که شیطونه می گه فردا رو هم بزن برو دنبال کارات ! ولی فرشته کوچک مهربون نگهبانم هی سیخ می زنه که توتیا بدبخت می شی ها ! .... دیگه خلاصه اومده بودم بگم من بسی ناراحتم که درس نخون بار اومدم و بسی نادم و پشیمان که تا حالا اینقد نخوندم .... ولی دریغ از ذره ای عبرت گرفتن ! پ . ن : ولی خدایی ش ، دستم مریزاد عجب اتاقی ساختم بعد از مدتها ! پ . ن ۲ : اینجاست که آدم به ضرب المثلای قدیمی شک می کنه ، مثلا من اگه بدونین چقدر می خوام که درس بخونم ، ولی نمی تونم آخه .... [ شنبه 14 آبان1390 ] [ 0:39 قبل از ظهر ] [ توتیا ]
همیشه عقیده داشتم که برای داشتن یک زندگی پربرکت مهمه که جایگاه خودت رو پیدا کنی و حق دیگری رو ضایع نکنی ، و مهم ترین حقی که از بچگی روش حساس بودم حق کپی رایت بوده ، به طوری که کاست مسافر شادمهر رو به همکار خواهرم ندادم برا خودش بزنه ، گفتم برید پول بدید بخرید و آبروی خواهرم رفت !!! .... نمونه بارز دیگه ثبت نام جزوه های رزیدنتی پارسیان دانش بود که سخت معتقد بودم اگه دوست دارم با خیال راحت درس بخونم و آینده م رو بسازم باید از الآن هزینه واقعی ش رو بپردازم ، بنابراین در حالی که می شد هر جزوه و سی دی ام پی تری مربوطه رو به قیمت نازل کمتر از ۳ تومن خرید برای ۳۰ جزوه با کلی تخفیف حدود ۸۰۰ تومن ناقابل پول دادم تا طیبا طاهرا شود و شبهه ناک نباشد ... حالا فکر می کنید برای این توتیای راستین چی پیش اومد ؟ هیچی اولا از جزوه ۸ به بعد دیگه سی دی ها قابلیت کپی روی پلیر رو نداره و ما مجبوریم همه جا لپ تاپمون زیر بغلمون باشه بعدم یک سی دی رو گم کرده بودیم ، البته حدس می زدیم پیش همکارمون که امانت گرفته بود ـ و ما هم توی رودربایستی بهش داده بودیم ـ مونده ، ولی وقتی گفت نه ما هم پذیرفتیم .... گفتیم حالا کاری نداره که زنگ می زنیم راست و حسینی به خانم مسوول موسسه می گیم سی دی ما گم شده ایشون هم یک عدد سی دی دیگر ضمیمه بسته ارسالی بعدی کرده و برای ما می فرستند .... همین هم شد البته با حواشی جالب : وقتی اعتراف کردیم که جزوه ما گم شده و ایشون هم فرمودن براتون می فرستیم ، ما گفتیم پس یادتون نمی ره ؟ ، گفتن نه روی فیش بنویسید برای سی دی صوتی قلب ! پرسیدیم کدوم فیش ؟ فرمودن : مبلغ ۲۳۸۰۰ تومان به حساب موسسه واریز کرده و نام سی دی مورد نظر را روی آن بنویسید و با پیشتاز ارسال کنید بیاد ، وقتی توضیح دادم که شما اردیبهشت ماه یک دور زحمت جارو کشی و نظافت جیب ما را کشیده اید ، فرمودن : خب شما سی دی رو گم کردید .... یعنی به نظر شما یک موسسه که بقول خودش داره خدمات گسترده ای به داوطلبین آزمون ارائه می ده و توی هر جزوه ۵ بار اعلام کرده که کپی غیرقانونی حرامه و ... نباید این قدر حمایت رو از مشترکین مجموعه ش داشته باشه ؟ .... حالا ما که مشکلمون با یک تماس تلفنی با همکارمون و اطلاع از اینکه سی دی مفقوده نزد ایشون بوده حل شد ، ولی آیا همین رفتار باعث روی آوردن داوطلبا به کپی های غیرقانونی ولی ارزون مجموعه نمی شه ؟ ... گاهی باید وظیفه مون رو بشناسیم تا بتونیم توقع داشته باشیم حقمون رعایت بشه ... پ . ن : نمونه دیگه همین آقای کارگردانیه که هی از مردم پول گرفت و هی آپارتمان داد و هی گفت کپی نکنید و غیره ، این قدر احترام به مخاطبش نذاشت که داستان رو به اخر برسونه ! اگه شما قسمتای آخرش رو دیدید بگین ما هم بدونیم . [ جمعه 13 آبان1390 ] [ 0:28 قبل از ظهر ] [ توتیا ]
ماجرای اون اسبه که میفته توی چاه رو حتما شنیدین ، حس اون اسبه رو دارم ، که اونجا موندم و هی هر روز یه سنگ می اندازن تو چاه ، و من موندم با این همه مصالح چیکار کنم ، به نظر شما آخرش از چاه در میام یا دفن می شم همین جور؟!! [ دوشنبه 9 آبان1390 ] [ 10:47 بعد از ظهر ] [ توتیا ]
امروز روز جهانی کوروش بزرگه ، روز مردی که فکر می کنیم می شناسیمش ، و هر وقت درباره ش از ما بپرسن می گیم : اولین پادشاه ایران ، نه جهان بود ، بزرگ مردی که دروغ نمی گفت ، عادل بود و وطن پرست و ... و .... دیگه چی ؟ هان یه منشور هم داره ....برای همین روز بزرگداشتش رو به هم تبریک می گیم و هر چی حرف قشنگ هست رو بهش نسبت می دیم و تموم ! و این کار رو طی ۲-۳ سال اخیر بیشتر انجام می دیم ، اما کدوم یکی از ما واقعا از کوروش کبیر به قدر کافی می دونیم ؟ نمونه ش خود من : ۳ سال که کتاب منشور کوروش و داستان نمی دونم چی رو از نمایشگاهی در همین کرمان خریدم و دارن خاک می خورن ، ولی در چنین روزی داعیه کوروش شناسی دارم و گفتن ازش هم که کار سختی نیست ، همون راستگو بودن و وطن پرست بودن رو با آب و تاب می گم ! ولی کیه که ندونه این نسبت هایی که به کوروش می دیم ، همون چیزاییه که از پادشاهان اسلامی مون توقع داریم و بهشون نرسیدیم ، اگه نه شما بگید : آیا قبل از الف نژاد کس دیگری دروغ نگفته بود ؟ و قبل از آقایان غرق در اسلام کس دیگه ای وطن رو به دین نفروخته بود ؟ قطعا اینها اولین افراد نیستن ، ولی ما تازه خسته شدیم ، و داریم اسطوره ای می سازیم تا بدون شناختش به خودمون دلگرمی بدیم ! اینه که من تازه دو سه ساله که می فهمم کوروش این همه سخن داشته ! کاری که ما با دکتر شریعتی هم می کردیم ، خیلی از عاشقان دکتر شریعتی تا امروز فقط گزیده های کتابا و سخنرانیهاش رو خوندن ، همون جملاتی که به درد اس ام اسا و وبلاگاشون می خوره ، یا حداکثر یک کتاب رو ازش مطالعه کردن ، ولی دوست دارن جزو مریدانش باشن .... با خودم هم هستم ، اگر کوروش این قدر اسطوره است چرا هیچ چیزی ازش نمی دونیم ؟ نکته بسیار مهم : این نوشته قصد اهانت به بزرگانی چون کوروش رو نداره ، فقط می خواد بگه فردی مثل کوروش رو در دعواهای سیاسی تون خرج نکنید ! به هر حال روزش مبارک ای ایرانی . [ شنبه 7 آبان1390 ] [ 8:55 قبل از ظهر ] [ توتیا ]
آکادمی موسیقی گوگوش رو خیلی دوست دارم تنها برنامه ایه که ضبطش می کنم و هر قسمت رو چندین بار می بینم ،یه حس خوبی دارم وقتی می بینم یه عده از هموطنام دارن برای رسیدن به خواسته شون تلاش می کنن ، واقعا برام جای خوشحالی داره که حداقل یه عده از مردم کشورمون تونستن بدون نگرانی از دید دیگران و بدون محدودیتایی که ما اینجا داریم پی علاقه شون رو بگیرن .... نوع زندگی شون برام یه جور آرمانه ، نه که دنبال خوانندگی باشم یا مثلا عقده بی حجاب بودن داشته باشم نه ، آزاد و رها بودن و انرژی گذاشتن فقط برای هدف و نه مسایل حاشیه ای برام خیلی جذابه .... امروز داشتم برنامه رو می دیدم ، یه ویژگی در هنرجوهای زن برنامه توجهم رو جلب کرد ، اونا هیچ کدوم همسر ایرانی نداشتن !!! یا همسرشون خارجی بود یا مجرد بودن ، داشتم با خودم می گفتم آیا واقعا می شه یه روز مردای کشور ما هم همسرشون رو به عنوان یک انسان باور کنن ، و اون قدر براش احترام قایل باشن که باهاش برای رسیدن به هدفش همکاری کنن ؟ .... تو این فکر بودم که مامان از آشپزخونه اومد بیرون و گفت : یعنی شوهرای اینا باید غیرتشون رو بذارن زیر پا بیان بشینن زنشون با این لباسا بره رو صحنه !!! .... جواب سوالمو گرفتم ما هیچ وقت به این جایگاه نمی رسیم چون برای ما هویت هر زنی با طرز فکر شوهرش تعریف می شه چون حتی از دید یک زن ایرانی هم زنی خوب و شایسته اس که تعصب شوهرش رو بپذیره ، توی این کشور برای انتخاب راه باید هر چیزی رو در نظر گرفت و مهم ترینش اجازه همسره ..... در واقع اون حس تملک یک مرد نسبت به زنشه که غیرت نام گرفته ، و این غیرت جلوی هر عملی بر خلاف عرف جامعه رو می گیره و سلیقه های شخصی رو محدود می کنه ، چون اگر زنی بر خلاف قوانین حاکم بر افکار عمومی رفتار کنه یا با شوهرش مشکل پیدا می کنه یا شوهرش با مردم !! .... آدم فمنیستی نیستم ، اصلا هم دوست ندارم هی آه و فغان راه بندازم که به خانما ظلم می شه و این حرفا ، ولی هیچ جوری نمی تونم این موضوع رو هضم کنم که حتی خانمای ما هم مردشون رو به چشم صاحبشون نگاه می کنن ، برای من واقعا درد آوره و به همین دلیله که من معتقدم خدا توی سرم زده و دختر شدم !!! ... پ . ن : راستی ممنون از احوالپرسی هاتون ، مامان حالش بهتره ، ولی هنوز سردرده ، امیدوارم راضی شه بریم دکتر. [ جمعه 6 آبان1390 ] [ 1:15 قبل از ظهر ] [ توتیا ]
مامان مریضه ، دیشب تا صبح نخوابید ، سرش بد جوری درد داشت ، فشارش ۱۴ بود ، قندش ۱۵۶ ، ولی سردردش خیلی بیشتر از این حرفا بود ، ترسیده بودم ، خیلی خوابم میومد ، می خواستم بیدار بمونم و مواظبش باشم ولی چشمام باز نمی شد ، می ترسیدم صبح که پا می شم زبونم لال اونم رفته باشه ! تا می خوابیدم یا صدای ناله ش بیدارم می کرد یا خوابی که یادم نیست چی بود ، ولی بد بود ، دم صبح هم خوابشو دیدم ، خیلی خوشکل و تر وتمیز وشیک بود ، شنیدم خواب این جوری خوب نیست ، بیشتر ترسیدم ، پا شدم صدقه دادم ، همون موقع بیدار شد ، می گفت دیشب ترسیده بودم !! تا هنوز یادش بود ازش قول دکتر قلب و مغز و اعصاب رو گرفتم .... امروز صبح هنوز سردرده ، نمی دونم شاید فقط سرما خورده باشه ، ولی الآن دیگه زیاد نمی ترسم ، فقط کمی نگرانم ، واقعا گاهی جو شب بدجوری من رو می گیره ، در حالی که تمام حوادث بد زندگی م تو روز اتفاق افتاده .... [ سه شنبه 3 آبان1390 ] [ 11:5 قبل از ظهر ] [ توتیا ]
دیشب کمی بیشتر از همیشه بیدار بودم ، صبح هم با سر و صدا مامان و خواهرم که سر رفتن به جایی حرف می زدن بیدار شدم ، همین جور نشسته بودم تا برن و من باز بخوابم ، چشمم افتاد به بسته های آموزشی پارسیان ، یادم اومد آخری رو باز نکرده بودم ، این قدر عقب بودم که رغبتی برای دیدن جزوه داخلش نداشتم به خصوص که می دونستم چیه ! همین جور روی بقیه جزوه ها گذاشته بودمش .... صبح یهو با خودم گفتم برم بازش کنم ، اومدیمو توش بمب جاسازی شده بود ! نباید توش رو یه نگاه بندازی ؟ .... درش رو باز کردم ، الحق که چه حس ششمی ، یک بمب در قالب یک کاغذ ۴آ توش بود ، که تغییرات امتحان رو یادآوری کرده بود : اول اینکه امتحان ۳۱ فروردینه که بسی خوشحالم کرد که به منتهاالیه زمان اعلام شده موکول شده بود ! بعددرباره ضریب سازی درسها بر اساس انتخاب نوشته بود که قبلا می دونستم ، آخریه ولی حالمو گرفت : نوشته بود موقع ثبت نام باید ۵ رشته رو انتخاب کنیم و بعد توی انتخاب رشته فقط همون رشته ها رو بزنیم ! بله بمب مورد نظر همین بود ، نمی دونم چرا هر بلایی سر هر امتحانی می خوان بیارن ، صبر می کنن منم برسم ؟!!! قطعا جمعه آنچنانی را شنبه اینچنینی تکمیل خواهد کرد ! خب دیگه ما بریم یه خاکی تو سر خودمون بریزیم . [ شنبه 30 مهر1390 ] [ 8:46 قبل از ظهر ] [ توتیا ]
از روز اول که رفتم کلینیک ، دیدم تو قرارداد نوشتن روزهای تعطیل به نسبت مساوی بین پزشکا تقسیم می شه ، برای همین منم هیچی نگفتم که اومده بودم بگم روزای تعطیل بهم شیفت ندین ! ولی بعد از چند روز دیدم تقریبا اغلب پزشکا روزای پنج شنبه جمعه یا لااقل جمعه رو آف کردن ، و برام توضیح دادن که اون شوهرش فقط آخر هفته میاد و اون یکی بچه کوچیک داره و اون یکی .... و خلاصه طبق معمول من بیکار ترین پزشک موجودم و همون داستان همیشگی که مجردم آخه !!! خلاصه از ۵ جمعه موجود در مهرماه فقط امروز رو آف بودم که به یاد ایام مدرسه از همون روز اول دارم براش برنامه ریزی می کنم !! البته این روزا هم چیزی از یک بچه مدرسه ای کم ندارم ، هر روز چند ساعت رو بیرون از خونه ام و توی هر زنگ تفریحی سعی می کنم کمی بخونم ، بعد که میام خونه عین ایام مدرسه هی می خوام بخونم هی حال ندارم و آخر شب با کوله باری غصه و عذاب وجدان می خوابم !!! البته بماند از مدرسمون یا همون کلینیکمون ۱ هفته مجوز گرفته بودم که برم سفر ولی خواهرم منو با خودش نبرد !! و منم توی خونه به استراحت پرداختم ، ولی همون هفته هم جمعه قبل و بعدش رو شیفت بودم !!! داشتم می گفتم ، امروز کلی برنامه داشتم ، صبح که از خواب بیدار شدم ، می دونستم برای صبحانه نون و تخم مرغ کافی نداریم ، بنابراین کمی همون جا روی تخت به مطالعه مشغول شدم و کم کم با صدای گرم دکتر گرجی چشمم گرم شد و همون جا چرتی هم زدم ، به این امید که خواهر گرامی اتاق خود و رمانهاش رو که هر صبح با صورت نشسته شروع به مطالعه می کنه ، رها کرده یا دیگری بساط یوگا و تنفس شیر و پلنگ و کفتر و امثالهم رو رها کنه و بره بساط صبحانه رو رو براه کنه .... ولی ساعت حدود ۹ بود که یوگا کارمون تازه رفت حموم و اون یکی هم که خبری ازش نبود ، مامان هم که صبح انواع ادعیه ای رو که از سیما خانم پخش می شه مرور کرده بود حالا دیگه خواب بود ، از دکتر گرجی عذرخواهی نمودم که شکم گرسنه نه دین و ایمون داره و نه حتی ادب و احترام سرش می شه ، شما ما رو بی خیال شین تا بریم دنبال یه لقمه نون ... تازه بعد هم باید پیازای گل نرگس رو که از خاک در آورده بودیم دوباره بکاریم که از این دیرتر بی فایده است ... قرار شد بعد از نهار حتما خدمت برسیم برای ادامه درس . بله ما رفتیم بیرون و سوپری به خیر و خوشی برگزار شد ، گفتیم بریم نون هم بخریم و کمی هم ریتالین برای تولید تمرکز کاذب در مغز متفکرمون !! آقای داروخونه که ریتالین نداشت ، از سه تا نونوایی که اطراف بود و هر یک رو ۳ بار طواف کردم ، دو عدد تعطیل بودن و دیگری هم تنور رو روشن کرده بود و اون پشت مشتها داشت چرت می زد ، و مشتری ها هم یکی پس از دیگری عطای نون رو به لقایش بخشیده و می رفتن ، که قطعا نون رو برای صبحانه می خواستن نه نهار !! .... ما که همیشه باید اعتراضمون رو به سمع و نظر مسوولین برسونیم وقتی آقای نونوا نوید داد که الآن نون حاضر می شه ساعت ده و نیم ، شروع به غر کردیم که ساعت الآن ده نشده و ده و نیم که الآن نیست و توضیح دادیم که خدا رو شکر نون باگت تازه گرفته ایم و کوری چشم شما می ریم تا با نیمرویمان بخوریم تازه کمی بربری هم داریم که تافتون شما مقابلش لنگ می اندازد !! روزگار ما اینه دیگه ، هر کس حس کنه مهم شده حال می کنه مردم رو علاف کنه و قطعا با گرونی روزافزون نون نونواها هم مهم شدن !! ... تازه شلوار عزیزتر از جونم هم به نمی دونم کجای ماشین گیر کرد و سوراخ شد و روزم خراب شد .... ولی ماجرا به اینجا ختم نمی شه ، همین که به منزل رسیدم شماره ای ناشناس به گوشی م زنگ زد ، من هم که دیروز دیده بودم زنگ زده و به خودم تلقین کرده بودم از کلینیک نیست ، این بار یقین حاصل کردم که خود خودشه و با ناامیدی به خانم محترم آن طرف خط قول دادم که ساعت ۳ و نیم جهت خدمت گزاری حاضرم ، البته بعد از کلی غر زدن که زورم نچربید ، با گرفتن دو ساعت تخفیف اوکی رو دادم ! این هم از معایب منه که مهارت نه گفتن رو ندارم .... بنابراین صبحانه را ساعت ۱۰ و نیم با خانواده صرف کردیم و تا ۱۱و نیم به کاشت پیازهای گلها در باغچه مشغول گشتم و البته با ناامیدی تمام دیدم که بسی دیر شده و گلهایی رو که پارسال درنیاورده بودم سبز شدن و عنقریبه که گل هم بدن !! ... و خب کار مفید دیگر این بود که حین گل کاری کلی هم موسیقی گوش دادم تا انرژی دانم فول شه و یه بستنی بعد زدم توی رگ ...... ناهار هم که بخوریم دیگه آماده ام برای خدمت و قطعا شب بعد از کلینیک هم شب پرباری نخواهد بود ، از طرفی خبرش رو دارم که بچه هایی که دارن می خونن همگی خونه نشین شدن و البته اظهار پشیمانی هم می کنن ولی مطمئنم که وضعشون قطعا از من بهتره که در خواستن خدا رو خواهم و خرما و در داشتن نه خدا دارم و نه خرما !!! ( ضرب المثل هم ساختیما !!) .... خلاصه ما داریم می ریم که امروز بگیم از ابتدای آذر دست از سر ما بردارید که حتی ۱ روز هم برا تلف کردن نداریم . [ جمعه 29 مهر1390 ] [ 1:42 بعد از ظهر ] [ توتیا ]
وقتی این سریالای خانوادگی رو می بینم ، حالا چه این ور آبی و چه اون ور آبی ، یه کمی امیدوار می شم که شاید یه روزی منم به یک "پایان خوش" دست پیدا کنم ، و درست مثل شخصیت اصلی اون سریالا با یه لبخند ملیح تمام سختیها و مشکلات و ... رو ری ویو کنم و .... ولی زهی خیال باطل ، نه که خوشی نباشه ، هست ولی پایان نیست ! دلم می خواد همه چیز همونجا که من دارم اون لبخند ملیح رو می زنم ثابت بشه و بعد دوربین زندگی روی همون لبخند کذایی زوم کنه و بعدم کات .....ولی خب نمی شه دیگه تا میای یه لبخند نیم بند بزنی ، یه چیزی از اون بالا بومب می خوره تو کله حست و خوب که نگاه می کنی می بینی بله یه ماجرای* جدید پشت بند قبلیه داره میاد !!!! * می خواستم بنویسم مشکل روم نشد ، گفتم الآن فکر می کنید یک عدد آدم مهم داره درباره مسایل و معضلات پیچیده زندگی ش حرف می زنه !!! ولی راستش اینه که حتی ماجرای خاصی هم در کار نیست ، ولی من از روند مداوم مشغله هایی که ظاهرا همان روزمرگیست ولی عذاب آور ، خسته ام ! من رو که می شناسید ، همین غر غرنوشت رو از من داشته باشید تا باز سر حال بیام و عادی شم ! [ پنجشنبه 28 مهر1390 ] [ 7:3 بعد از ظهر ] [ توتیا ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||